ذهنم پر است
دلم پر است
دستم اما ...
خالی
...
می دانم ... الان می گویید چه حال نزاری؟
آری نزار است
نزار
...
حالٍ آنکه
"دل و دین و عقل و هوشم ... همه را به باد دادی ..."
...
و چقدر زیبا بود اگر مخاطب آن تو بودی ...
و چقدر زشت است که من اعتراف می کنم که ....
....
بگذار زشتی را بر زبان نیاورم ...
بگذار تنها قطرات اشکم بر پشیمانیم دلالت کنند
بر بیچارگی و زاریم.
بگذار در تنهایی میان هیاهوی این عالم
قطرات آرام اشکم
قلب مملو از آلودگیها و لهو ها و لغوهایم را
شستشو دهد
...
داستانی طولانی دارد ...
که حال و مجال گفتنش نیست ...
و البته به گفتنش چه حاجت که شما نگفته می دانید ...
نتیجه قصه مهم است که آنهم رقت بار است ...
دل و دین و عقل و هوشم ...
همه اش به باد رفته ...
می گویم ... فمعکم معکم لا مع غیرکم ...
و چقدر لذت می برم وقتی که می گویم ...
و چقدر آرام می شوم وقتی می گویم
و چقدر سرشار می شوم وقتی که می گویم ...
و بغضم اما گلویم را می فشرد ...
وقتی که می بینم که می گویم و در عمل ...
کُمیتم لنگ است ...
لنگ ...
اه من قلة الزاد
و طول الطریق
و بُعد السفر
و عظیم المَورد ....
NHJ
عمرم تمام شد بابا جان
ولی نتوانستم به این نفس سرکش لجام بزنم که ...
از در خانه شما جایی نرود
نمی فهمد .... که بیرون این خانه هیچ خبری نیست
نمی فهمد ...
عمرم تمام شد بابا جان
و این اشکهای بی اختیار
بر حسرتم بر عمر رفته گواه است
امروز خواندم که ...
قُلْ آمِنُواْ بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُواْ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَى عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا
وَ یَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولًا
وَیَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعًا ...
QRN 17/107-9
و اشک ریختم ...
که اشکهایم چون این بندگانی که " أُوتُواْ الْعِلْمَ" اند ... در خشوع پروردگار نمی ریزند ...
بر من رحم می کنید؟
بر این عمر رفته
بر این قلب پشیمان
بر این نفس نادم؟
رحم می کنید بابا جان ...؟
رحم می کنید بابا جان ...
رحم می کنید ...
می دانم ...
این را قلب سبک شده ام گواهی می دهد ...
بابای نازنین و دوست داشتنی ام!
... پس اگر روزگاران به درازا کشند و عمرها طولانی گردند
جز بر یقینم، محبتم و اعتمادم به تو افزوده نخواهد شد ...
BHN-99-99