سلام بر بهار آفریدگان و خرمی روزگاران

امام رضا عليه السلام: «الامامُ الامينُ الرَّفيقُ وَ الوالِدُ الشَّفيقُ وَ الاخُ الشَّقيقُ، كَالامِّ البَرَّةِ بِالوَلَدِ الصَّغِيرِ وَ مَفزَعُ العِبادِ» امام، اميني رفيق، پدري مهربان و برادري هم زاد است؛ او همانند مادري نيكوكار و مهربان نسبت به فرزند خردسال و پناه بندگان خداست

 

جمعه ها تنگ غروب دل آدم می گیرد

جمعه ٩ دی ۱۳٩٠

 

جمعه ها تنگ غروب دل آدم می گیرد 

حتی اگر به آدم گواهی بدهند و برایش دست بزنند

حتی اگر به آدم کادو بدهند و تحویلش بگیرند

آخر شما نیستید 

و این نبودن با همه بودنها جبران نمی شود 

 

بابا 

این کارها را می کنم 

که بگویند بچه این آقا اینقدر خوب است

که آن وقت است که 

لبخند گوشه لبم می نشیند

 

که بگویند عجب بابایی دارد این بچه

آن وقت است که قند توی دلم آب می شود

 

بابایی 

این دلتنگی اما

رفع نمی شود بی شما

بی روی شما 

 

...

 

پيام هاي ديگران ()

 

حکایت مادر و فرزند

چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

 

شنبه وقت دکتر داشتم

ساعت شش بعدازظهر رسیدم خانه

سرما خورده بود

بد اخلاق بود و بهانه گیر 

حول و حوش هفت و نیم شب اینقدر بدقلقی کرد 

تا بالاخره زد زیر گریه

به تخت که رفتیم 

قصه شنگول و منگول و حبه انگور را آنگونه که حکایت حال خودش بود برایش گفتم

حکایت پارک بی موقع دیشبش را که حسابی سرد و گرم شده بود و حسابی دویده بود

حکایت اینکه کلافگی الانش مال حرف گوش نکردن دیشبش بوده  است

حکایت مقصر بودن حبه انگور در بیماریش

 

بعد از پایان فصه من با بغض گفت ... بی احتیاطی کردم ... سرما خوردم ... 

دلم برایش کباب شد .... پشیمان شدم که به رویش آورده ام ... خیلی پشیمان ...

زود گفتم .... ناراحت نباش حبه انگور زود زود زود خووووووووووب می شه ... 

سکوت ..........

و خوابی آرام روی بازوی من در حالیکه انگشت سبابه مرا در دست میفشرد .... 

 

***

بد روزگاریست ... 

بهره فرزند از مادر...

فقط دو ساعت در شبانه روز؟ 

آرزوی فرزند ... یک آغوش مادرانه ... 

آرزویی به این کوچکی که دست یابی اش اینقدر سخت شده است؟ 

 

***

 

فرزند مقصر است در بیماری خودش ... آری ... آری ... 

اما مادر چه زجری می کشد ... از این همه بدحالی فرزند

و دل می سوزاند برای لحظه های رقت بار پشیمانی فرزند از کوتاهی خودش در حفظ سلامتی ... 

 

***

 

سرورم ... 

 

چه سخت است تماشای حال بیمار فرزند! می دانم ... چشیده ام ... 

بیماریش را خود باعث شده ... می داند ... می داند ... پشیمان است اما ... 

بگذارید یادتان بیاندازم ... 

که رحم بر حال او هم تسلایش می دهد ... 

 

فرزند کوچک و بی پناهی که دست روزگار اینچنین از مادرش جدایش کرده است ... 

فرزند کوچک و آرزومندی که با آرزوی آغوش مادر زنده است ... 

 

باز زمزمه می کنم سرورم ... 

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه و اله و غیبة ولینا و کثرة عدونا

و قلة عددنا و شدة الفتن بنا و تظاهر الزمان علینا ... 

فصل علی محمد و ال محمد و اعنا علی ذلک بفتح منک تعجله و بضر تکشفه 

 و نصر تعزه و سلطان حق تظهره و رحمة منک تجللناها و عافیة منک تلبسناها

برحمتک یا ارحم الراحمین

 

 .... ناراحت نباش حبه انگور زود زود زود خووووووووووب می شه ...

 

پيام هاي ديگران ()

 

فأین تذهبون ...

چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠

 

ذهنم پر است 

دلم پر است

دستم اما ... 

خالی

...

می دانم ... الان می گویید چه حال نزاری؟

آری نزار است 

نزار

...

حالٍ آنکه

"دل و دین و عقل و هوشم ... همه را به باد دادی ..." 

... 

و چقدر زیبا بود اگر مخاطب آن تو بودی ... 

و چقدر زشت است که من اعتراف می کنم که ....

....

بگذار زشتی را بر زبان نیاورم ... 

بگذار تنها قطرات اشکم بر پشیمانیم دلالت کنند

بر بیچارگی و زاریم.

بگذار در تنهایی میان هیاهوی این عالم 

قطرات آرام اشکم 

قلب مملو از آلودگیها و لهو ها و لغوهایم را 

شستشو دهد 

...

داستانی طولانی دارد ...

که حال و مجال گفتنش نیست ...

و البته به گفتنش چه حاجت که شما نگفته می دانید ...

نتیجه قصه مهم است که آنهم رقت بار است ...

 

دل و دین و عقل و هوشم ...

همه اش به باد رفته ...

 

می گویم ... فمعکم معکم لا مع غیرکم ...

و چقدر لذت می برم وقتی که می گویم ... 

و چقدر آرام می شوم وقتی می گویم 

و چقدر سرشار می شوم وقتی که می گویم ... 

 

و بغضم اما گلویم را می فشرد ...

وقتی که می بینم که می گویم و در عمل ... 

کُمیتم لنگ است ... 

لنگ ... 

 

اه من قلة الزاد 

و طول الطریق 

و بُعد السفر 

و عظیم المَورد .... 

NHJ

 

عمرم تمام شد بابا جان 

ولی نتوانستم به این نفس سرکش لجام بزنم که ...

از در خانه شما جایی نرود

نمی فهمد .... که بیرون این خانه هیچ خبری نیست

نمی فهمد ... 

 

عمرم تمام شد بابا جان 

و این اشکهای بی اختیار 

بر حسرتم بر عمر رفته گواه است

 

امروز خواندم که ... 

قُلْ آمِنُواْ بِهِ أَوْ لاَ تُؤْمِنُواْ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُواْ الْعِلْمَ مِن قَبْلِهِ إِذَا یُتْلَى عَلَیْهِمْ یَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ سُجَّدًا 

وَ یَقُولُونَ سُبْحَانَ رَبِّنَا إِن کَانَ وَعْدُ رَبِّنَا لَمَفْعُولًا 

 

وَیَخِرُّونَ لِلأَذْقَانِ یَبْکُونَ وَیَزِیدُهُمْ خُشُوعًا  ...

 QRN 17/107-9

 

و اشک ریختم ... 

که اشکهایم چون این بندگانی که " أُوتُواْ الْعِلْمَ" اند ... در خشوع پروردگار نمی ریزند ... 

 

بر من رحم می کنید؟ 

بر این عمر رفته 

بر این قلب پشیمان

بر این نفس نادم؟ 

رحم می کنید بابا جان ...؟ 

 

رحم می کنید بابا جان ... 

رحم می کنید ... 

می دانم ... 

 

این را قلب سبک شده ام گواهی می دهد ... 

 

بابای نازنین و دوست داشتنی ام!

... پس اگر روزگاران به درازا کشند و عمرها طولانی گردند

جز بر یقینم، محبتم و اعتمادم  به تو افزوده نخواهد شد ... 

BHN-99-99


 

پيام هاي ديگران ()

 

آبرو

شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠

 

آبرو آن است که شما میدهید

من هر چه دارم از شماست

از ارادت به شما

گوش سپردن به شما

دل دادن به شما

دوست داشتن شما

حتی درورد بر شما ... 

 

و جعل صلوتنا علیکم

و ما خصنا به من ولایتکم

طیباً لخلقلنا

و طهارة لانفسنا

و تزکیة لنا

و کفارة لذنوبنا

 

و هرچه ندارم از بی معرفتی و بی ادبی است ... 

 

اللهم اغفر لى ما لا یعلمون

و لاتواخذنى بما یقولون

واجعلنى خیرا مما یظنون

 

خدای خوب و نازنینم ... 

برای بابای دوست داشتنی و نازنینم دعا می کنم  ... 

 

اَللّهُمَّ أصلِح عَبدَکَ وَ خَلیفَتَک
   
بِما أصلَحتَ بِهِ أنبِیائَکَ وَ رُسُلَک
   
وَ حُفَّهُ بِمَلائِکَتِک
 
و أیِّدهُ بِروحِ القُدُسِ مِن عِندِک

  
وَ اسلُکهُ مِن بَینِ یَدَیهِ وَ مِن خَلفِهِ رَصَداًِ
 
یَحفَظونَهُ مِن کُلِّ سُوء
 
وَ أبدِلهُ مِن بَعدِ خَوفِهِ أمناً ...
 

 

پيام هاي ديگران ()

 

تذکر

یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠

 

چند روز پیش دوست خیرخواهی تذکری شرعی به من داد

که اگر باور به خیرخواهی او نداشتم

هرگز حرفش برایم سنگین نمی آمد

اول شوکه شدم

که به "من" تذکر می دهی؟؟؟

بعد اما  ...

حقیقتش کمی دلخور ... 

...

به برکت نماز جماعت ظهر همان روز ندای آرامی در قلبم شنیدم که 

"چرا دلگیر می شوی؟

اگر این تذکر پیغام ما باشد که بر زبان این بنده خدا جاری شده است جه؟

مگر نمی گویی که گوش سپردی که از ما کلامی، پیغامی، خبری بشنوی؟

این هم پیام ...

تو که این شبهای ماه رمضان دعا می کنی 

اللهم ما عرفتنا من الحق فحملناه و ما قصرنا عنه فبلغناه

بیا ... این هم استجابت دعایت ... "

خیلی آرامتر شدم  ... بابا

خیلی

این که هنوز از گوشه و کنار این عالم صدایتان را می شنوم

دلم گرم می شود

ای دلگرمی همه لحظات عمرم

ای دوست داشتنی ترین بابای دنیا

دستم را لحظه ای رها نکنید ... 

و قلبم را نه حتی آنی ... 

اللهم انا نشکو الیک فقد نبینا صلوات الله علیه و اله و غیبة ولینا 

 

پيام هاي ديگران ()

 

شکر

یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

 

انصاف نیست فقط برای شکایت پیشتان بیایم ...

وقتی دست گرمتان را بر سینه ام احساس می کنم 

باید بیایم و بگویم که 

به به!

چه شیرین است پناه بردن به شما

چه مأوایی است 

شانه پر محبت شما

چه دوست داشتنی است لحظات گره خورده با نام شما

 

ماه عزیزیست این ماه رمضان

این ماه رمضان

بسته شدن دستهای شیطان را به وضوح لمس می کنم

سبکی

آرامش

طمأنینه

نرمخویی

تواضع

همه را  در خودم بیشتر احساس می کنم

 

نمی دانم  نعمت ماه رمضان را چگونه می توان شکر گزارد

نفس کشبدن در این ماه در سایه امن نگاه شما 

نفس کشیدن در عرش الهی است ... 

 

کمکم کنید بابا جان

از این ماه عزیز برای یک سال و یک عمر خود توشه برداریم ...

 

پيام هاي ديگران ()

 

برکت، رحمت، مغفرت

چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

 

اگر تو نباشی

چیزی از من نمی ماند

اگر نماز نباشد 

هلاک می شوم

اگر نگاه گرمت نباشد 

نابود می شوم

اگر قران نباشد

دلم می پوسد

اگر آرامم نکنی 

اگر به حرفهایم گوش نسپری

اگر دست نوازش بر سرم نکشی

می میرم

 

احتضارم را می بینی

دکترهای دیگر همه ناامید شده اند

همه نشسته اند و روح نیمه جانم را تماشا می کنند

دلت به حالم می سوزد؟

آرام جان و روحم می شوی؟

نکند بگویی: " دیگر امیدی نیست ... "

 

روزهای مهمانی خدا در راهند

تا چند روز دیگر می آیند و این من و این خوان کربمانه الهی

چه خواهم کرد؟

نمی دانم ....

می دانم که ماه برکت و رحمت و مغفرت است

به برکت

و رحمت

و مغفرتش 

دل می بندم 

 

و دل به محبتت می بندم

ای بابای دوست داشتنی پاک 

 

پيام هاي ديگران ()

 

سوز دل

سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳٩٠

 

روزهای عزیز و مبارک می آیند و می روند

اما چیزی عایدت نمی شود!

دلم برایت می سوزد

چسبیده ای به چیزهایی که هیچ وقت هیچ جا به دردت نمی خورند ... 

یا بهتر بگویم

آنجا که باید، به دردت نمی خورند ... 

و رها کردی آنچه باید بگیری

آنچه گفته اند باید محکم بگیری

گفتند یا نگفتند؟ 

نگفتند خذوا ما اتینکم بقوة ؟

چرا رها کردی ؟

سرگردانی حقت هست یا نه؟

 

این ماههای برکت و رحمت را برای که گذاشته اند ؟

برای قلبهای تشنه و تفتیده

برای روحهای خسته و رنجور

برای نفس کشیدن تو گذاشته اند ....

رو بر متاب 

سر مپیچ

خارج این راه خبری نیست

هر جا غیر از اینجا جز خستگی است و سرگشتگی چیزی عایدت نمی شود... 

 

خسته ام و تنها

بیچاره ام و رنجور

بی پناهم و دلشکسته 

 

کجا بروم جز به درگاه بخشنده و عذر پذیرت؟ 

کجا بگذارم سرم را جز شانه گرم و حمایتگرت ....؟

 

بابا ... 

مطمئن باش اگر شفیعی نزدیکتر از شما به خدا می شناختم پیش او می رفتم ....

بابا ... 

تنها رهایم نکن ... 

دهم شعبان 1432

 

 

پيام هاي ديگران ()

 

شوق دیدار

دوشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٩

 

غربت را پایانی نیست 

اگر تو نباشی

همه جا تنگ و سرد و ترسناک است 

اگر تو نباشی

همه راهها بن بستند 

اگر تو نباشی

در انتهای نا امیدی از همه راهها و بسته شدن تمام درها

نگاهم که به نگاهت گره میخورد

 باز زنده میشوم 

ای امید و حیات تمام لحظاتم! 

چرا اینقدر دیر می یابمت ...

خسته ام

خسته

از خود سر به هوا و بازیگوشم خسته ام

آرام نمی گیرد اگر از تو بگریزد

این را خوب میداند

ابن را بارها چشیده است 

بازیگوش است اما .... 

چه خوب ...

چه خوب که تو بابایی ... 

بابای خوب و مهربان و دلسوز ... 

تو که تمام تلاطمهای قلبم با نگاهت آرام میشود به یک آن

تو که دوست ندارم این لحظه های گره خورده با نام و یادت هیچ وقت تمام شوند

تو که عطر نفسهایت را با مشام جانم حس میکنم ...

فردا کجایی بابا؟

فردایی که جد بزرگوارت به سائلی که در این روز گدایی میکرد، فرمود:  وای بر تو! آیا در چنین روزی، دست نیاز به‌ سوی غیر‌ خدا دراز می‌کنی؛ حال آنکه در چنین روزی برای کودکان در رحم امید سعادت می‌رود.

در کربلا بجویمت یا در عرفات؟  

صد حیف .... که دستم از هر دو کوتاه است 

و شوق دیدار اما فراوان ... 

....................

فردا ............... 

من هم امید سعادت دارم بابا ....................

تو دعایم میکنی؟ 

 

پيام هاي ديگران ()

 

عتاب

یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩

 

سناریوی یک:

چند روزی است که مریض است

بعد از چندین روز سرماخوردگی و سرفه های خشکی که شبها بیدارش میکرد، گوش درد وحشناکی گرفته است

گریه های نیمه شبش، 

اینکه با هیچ چیز آرام نمی شود

اینکه دیگر به دامان تو پناه نمی آورد

اینکه میل به هیچ خوردنی و آشامیدنی ندارد

اینکه خود هم نمی داند چه کند 

اینکه به تو نگاه میکند که نشسته ای و به او نگاه میکنی و هیچ نمیکنی

هیچ از تو بر نمی آید که انجام دهی

حرصش را در می آورد ... بیقراری و گریه هایش را بیشتر می کند

...

و از آن مهمتر

قلب تو را به درد می آورد ... درمانده مینشینی و گاه پا به پای او اشک میریزی! 

چقدر ناتوانی تو.... می نشینی و درد کشیدن جگرگوشه ات را نظاره می کنی ... 

... 

علت بیماری؟ 

نمی دانم

تقصیر این معصوم کوچک که نیست ... 

همه از سهل انگاری توست

***

سناریوی دو:

چند روزی است که مریضی ... نه .... چند وقتی ... حسابش دیگر از دستت در رفته!

علتش؟ .... خودت ...

هله هوله خوردنهایت سر هر کوی و برزن ....

چرا دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند؟

چرا دیگر به دامان او پناه نمی بری؟

چرا میلت به خوردنی ها و آشامیدنی های طیب کم شده است؟

چرا سرگردانی؟ 

او که ناتوان نیست؟

چرا به دامان او پناه نمی بری؟

او که از مادر مهربانتر است و طاقت درد تو را ندارد ... 

او که همه عالم به یک چشم بر هم زدن او دگرگون می شود ...

فقط باید به دامانش پناه ببری ...

پس چرا نمی روی؟ 

او نشسته است و نگاهت میکند ... نه اما از سر عجز .... 

منتظر است که تو یک گام پیش نهی 

یک گام ...

 

آن یک گام را هم که تو بر نداری ....

باز از تو غافل نمی شود ...

به جای تو نیمه شبها بر سجاده می نشیند و به حال تو می گرید ...

این همه سرگرانی ....

با او؟

دردهای تو ...

دردهای آشکار و پنهان تو ... 

همه به یک نیم نگاه مولایت تسکین می یابند

شفای همه لحظه های تب دارت به سر انگشت عنایت اوست ... 

پی نوشت:

شهادت امام صادق علیه السلام، تسلیت باد

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

سلام!


 
 

موضوعات